|
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . همان یک لحظه اول . که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی بروی یکدگر ویرانه می کردم عجب صبری خدادارد ! اگر من جای او بودم . برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم . عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه میکردم عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . بعرش کبریایی با همه صبر خدایی . تا که می دیدم عزیز نا بجایی ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم عجب صبری خدا دارد ! چرا من جای او باشم . همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریها ی این مخلوق را دارد عجب صبری خدا دارد !عجب صبری خدا دارد ! + نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386 23:44 توسط شادی |
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386 6:37 توسط شادی |
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386 6:31 توسط شادی |
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386 6:27 توسط شادی |
بزرگترین حادثه :تولد .......بزرگترین ثروت :جوانی........ بزرگترین خاطره :آشنایی ....... بزرگترین تجربه :عشق ......بزرگترین آرزو : وصال...... بزرگترین نعمت :خوشبختی ...... بزرگترین غم : بی وفایی......... بزرگترین درد :جدایی........بزرگترین اندوه :مرگ..... بزرگترین بلا کناامیدی ...... سعی کن به خاطر کسی که دوسش داری غرورت رو از دست بدی ولی مواظب باش به خاطر غرورت کسی رو که دوسش داری از دست ندی + نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386 1:17 توسط شادی |
گفت دیدی؟چگونه آزردم دل زود آشنای ساده تو گفت دیدی؟که دوستانه تو را با چه نیرنگ راندم از یاران گفت دیدی؟که از تو ببریدم عشق دیرین نازنین تو را گفت دیدی؟جمله نیکی تو با دورنگی زیاد خود بردم گفت دیدی؟که بعد از آنهمه صدق کز تو دیدم روانت آزردم گفت دیدی؟که از سرت بیرون کردم اندیشه وفاداری گفت دیدی؟که در زمانه ما معنی دوست دگرگون است گفت دیدی؟که از حسادت و بغض دوستی را نادیده بگرفتم گفتم آری یکایک اینها را دیدم و اعتنا نکردم من گله دوستانه ای هم هیچ از تو ای بی صفا نکردم من من نباشم اگر خدایی هست + نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386 0:43 توسط شادی |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 1:37 توسط شادی |
گاه گاهی قفسی می سازم می فروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانیست دل تنهاییتان تازه شود + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 1:0 توسط شادی |
ابر بارنده به دریا گفت :گر نبارم تو کجا دریایی؟ در دلش خنده زنان دریا گفت: ابر بارنده تو هم از مایی + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 0:57 توسط شادی |
از بزرگ مردی می پرسند اگر بخواهی درباره امید کتابی صد صفحه ای بنویسی چه می نویسی ؟می گوید ۹۹ صفحه آن را خالی میگذارم و در خط آخر صفحه آخر می نویسم که "امید آخرین چیزی است میمرد " + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 0:52 توسط شادی |
چقدر برای هفت سالگی دلم تنگ است برای روزی که می نوشتم : آب و فکر میکردم جهان چون آب بیرنگ است برای روزی که دندان شیری یکی یکی افتاد و نفهمیدم آنکه در دهانم رویید دندان آز و نیرنگ است برای روزی که دست خط های دوستی را خواندم و دانستم کدام خط آن پررنگ تر است چقدر برای هفت سالگی چقدر برای ان همه سادگی دلم تنگ است + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 0:48 توسط شادی |
کودکی با پاهای برهنه برروی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه میکرد زنی در حال عبوراورا دید او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت : مواظبه خودت باش کودک پرسید :ببخشید خانم شما خدا هستید ؟ زن لبخند زد و پاسخ داد :نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت: می دانستم با او نسبت دارید + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 0:40 توسط شادی |
در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان تورا می بوسند طناب دار تورا می بافند مردمی که صادقانه دروغ میگویند + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 0:33 توسط شادی |
امشب خیلی دلم گرفتتتتتتتتتتتتتتتته + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 1:41 توسط شادی |
سلام نازنینم دوباره امشب خیلی دلم گرفته دوباره امشب دلتنگتم نمیدونم تو هم بعد از این همه مدت به فکر من هستی یا نه ؟ دلم میخواست امشب مثل گذشته کنارم بودی و سرم روی شونه هات می ذاشتم تا کمی گریه کنم و راحت بشم ولی افسوس که هر طرف رو نگاه می کنم از تو نشونی نمی بینم کاش بودی تا دستامو میگرفتی تو دستای گرمت تا گرمای وجودت وجودسرد منو هم گرم میکرد کاش بودی تا دوباره بهت تکیه می دادم و باز حس میکردم تکیه گاه محکمی دارم ولی افسوس و هزار بار افسوس که تو دیگر نیستی + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 1:30 توسط شادی |
در زندگی نه هدفی دارم نه مسیری نه منظوری و نه معنایی اما شادم و این نشان میدهد که یک جای کار ایراد دارد + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 1:20 توسط شادی |
دوست داشتن بهترین شکل مالکیت است و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 1:18 توسط شادی |
تو رفتی همه گفتند از دل برود هر آنکه از دیده برفت و به ناباوری و غصه من خندیدند آه ای رفته سفر که دگر باز نخواهی برگشت کاش می آمدی و میدیدی که در این عرصه دنیای بزرگ چه غم آلوده جدایی هایی ست و بدانی که ........ از دل نرود هز آنکه از دیده برفت + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 1:16 توسط شادی |
روز اول یک شاخه گل سرخ بهش داد وگفت :دوستت دارم ...... روز دوم یک شاخه گل زرد بهش داد و گفت:دیگه دوست ندارم ....... روز سوم یک شاخه گل سفید رو قبرش گذاشت و گفت : ((ببخش منو عزیزم دیروز فقط داشتم شوخی میکردم)) + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 1:9 توسط شادی |
اگر انسانها بدانند فرصت با هم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یگدیگر نامحدود میشود + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 0:59 توسط شادی |
موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم حالا که عاشقت شدم می ترسم از دست بدمت + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 0:52 توسط شادی |
چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشق رو دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی .حس کنی که هنوزم دوستش داری چقدر سخته دلت بخواد سرت روباز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده چه قدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری چقدر سخته گل آرزوهات رو توباغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و آنوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 1:4 توسط شادی |
چی بگم ؟؟؟؟؟ باز بگم دوستت دارم .باز بگم دیونتم .عاشقتم چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟ از عشق همیشه ماندگار بگم .یا از آرزوهای محال عشقی که من به تو دارم همیشه موندگاره اما رسیدنبه تو آروزی محاله تو بمون با دل خوشیهات من می مونم با دلواپسیهام....... تو بمون باعشقه همیشه موندگار من میمونم با آرزوهای محال + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 0:52 توسط شادی |
زندگی حکایت یخ فروشی است که پرسیدند فروختی ؟ گفت نخریدند تمام شد........ + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 0:36 توسط شادی |
عادت همه چیز را ویران میکند وای بر روزی که که چیزی -حتی عشق -عادتمان شود ....... عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان دیگر سخن گفتن عاشقانه دلیل عشق نیست و آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن ....... وای دوست تو نگاه عاشقانه ات را نگه دار و کلام ساده عاشقانه ات را خالصانه بگو و همیشه به یاد داشته باش شبه عشق در کنار عشق بوده + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 0:33 توسط شادی |
یک بار در خواب خورشید سوزان عشق خویش را دیدم با گیسوانی زیبا .با بوته ای سبز و میخکی در دست با لبان شیرین و سخنان تلخ . با ترانه هایی غم انگیزو نغمه هایی اندوهگین دیریست رویاهایم رنگ باخته و محو شده اند رویای دوست داشتنی من یکسره پنهان شده است ! تنها آتشی سوزان برایم مانده که آن را در اشعاری نغز ریخته ام تنها تو ماندی . ای سرود یتیم !اکنون تو نیز دور شو ! و در پی آن رویایی باش که دیریست از نظرم محو شده آنگاه که اورا یافتی سالم مرا برسان + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 0:24 توسط شادی |
هیچگاه نگذار در کوهپایه های عشق کسی دستت را بگیرد که احساس میکنی در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 0:50 توسط شادی |
اگر قرار باشه ظرف ۲۴ ساعت دنیا به پایان برسه تموم خط های تلفن و تالارهای گفتگو و ایمیل ها اشغال میشه و پر میشه از کلمه های ((از اینکه رنجوندمت پشیمونم من رو ببخش و یا تورا عاشقانه می پرستم یا مراقب خودت باش)) اما بین این همه پیام یکی از همه تکون دهنده تره ((همیشه عاشقت بودم ولی هیچ وقت بهت نگفتم )) پس عشق و محبت را تقدیم آنکه دوستش داریم کنیم شاید فردایی دیگر نباشد + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 0:42 توسط شادی |
آخرین بار که اورا دیدم گردنبند صلیبی به او هدیه دادم گفت "من که دوستت ندارم پس چرا به من هدیه می دهی ؟ گفتم "بر سر هر گوری صلیبی می نهند این صلیب را بر گردنت بالای قلبت بیاویز زیرا آنجا گورستان عشق من است + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 0:27 توسط شادی |
گریه کردن از سختی دل است سختی دل از گناه زیاد است گناه زیاد از آرزوهای زیاد است آروزهای زیاد از فراموشی مرگ است فراموشی مرگ از محبت به مال دنیاست محبت به دنیا سر آغاز تمام خطاهاست + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 0:22 توسط شادی |
تو میروی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است وشاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 23:56 توسط شادی |
دو نفر که همدیگر رو خیلی دوست داشتند و یک لحظه نمی توانستند از هم جدا باشند با خواندن یک جمله معروف از هم جدا می شوند تا یکدیگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار دیگری همدیگر رو نمی بینند چون هر دو به صورت اتفاقی به جمله معروف ویلیام شکسپیر بر خورند « عشقت رو رها کن اگر خودش برگشت مال تو ست و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده » + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 0:51 توسط شادی |
دستها بالا بود هرکس سهم خود را می طلبید سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود ولی نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود سهم من چیست مگر؟؟؟؟؟؟؟ یک پاسخ!!!!!! یک پاسخ یک حسرت !!! سهم من کوچک بود قد انگشتانم.......... عمق آن وسعت داشت ..... وسعتی تا ته دلتنگی ها ........................ شاید از وسعت آ ن بود که بی پاسخ ماند + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 0:34 توسط شادی |
با خود میگفتم هرگاه که برایت دلتنگ شوم دست به دامان شعر هایی می شوم که برایت باریده ام اما دریغ که این شعر ها برای چشمانت دلتنگتر از منند + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 0:21 توسط شادی |
سلام دوستای خوبم خیلی ممنون که به من سر میزنین این مطلب رو یکی از دوستای گلم سارش کرد بنویسم و منم اطاعت امر میکنم نابینا گفت :دوستت دارم ماه گفت:تو که مرا نمی بینی چگونه دوستم داری نابینا گفت :اگر می دیدمت عاشق زیباییت میشدم اما اکنون عاشق خودت شدم دوست عزیزم امین + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 14:2 توسط شادی |
ماهی به آب گفت : تو نمی تونی اشکای منو ببینی چون من توی آبم آب جواب داد :اما من می تونم اشکای تورو احساس کنم چون تو توی قلب منی + نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386 1:10 توسط شادی |
می دونی وقتی خداداشت بدرقه ات میکرد بهت چی گفت؟؟؟؟؟؟ جایی که میری مردمی داره که میشکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم تو تنها نیستی تو کوله بارت عشق میذارم که بگذری قلب می ذارم که جابدی اشک میدم که همراهیت کنه ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم ای کاش به امید این میمردم که برمیگرم پیشت + نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386 0:58 توسط شادی |
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386 0:32 توسط شادی |
در آیینه پر فروغ نگاهت در اعماق سکوتت تنها محبت را می بینم مهر تو در ذره ذره وجودم رخنه کرده سکوتت زندگیم را شکسته و حقیقت را به من نشان داده و حالا به پاکترین و مقدس ترین دوستی های دنیا قسم می خورم دوستت دارم دوست ندارم بگویم دوستت دارم دوست دارم احساس کنی که دوستت دارم + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 1:11 توسط شادی |
ای کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری میشود و آخرین سیاهپوش که مرا به فراموشی می سپارد چه کسی خواهد بود + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 1:0 توسط شادی |
روز اول خیلی اتفاقی دیدمت ........
روز دوم الکی الکی چشمهام به چشمت افتاد .......
هفته بعد دزدکی بهت نگاه کردم ........
ماه بعد شانسی به دلم نشستی .......
و حالا سالهاست یواشکی
دوستت دارم + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 0:51 توسط شادی |
بهتره دیگران از ما به خاطر اون چیزی که هستیم متنفر باشن تا اینکه مارو به خاطر اون چیزی که نیستیم دوست داشته باشن + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 0:48 توسط شادی |
سلام دوستای نازم
از اینکه همیشه منو شرمنده نظرات پر از محبتتون می کنین ممنون
دوستای گلم خوشحال میشم به این وبلاگ هم یه سری بزنین
این وبلاگ مشترک منو هومن
خوشحال میشم اونجا رو هم با عطر حضورتون معطر کنین
www.asmoni-zendegi.blogfa.com
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 2:8 توسط شادی |
چنان دلتنگ و دلگیرم که روزی مرگ خود را جشن میگیرم + نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 2:1 توسط شادی |
زندگی کوتاهتر از آنست که به خصومت بگذرد و قلبها
گرامیتر از آنند که بشکنند
آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند
و آنچه از دست برود با گریه جبران نمیشود
فردا خورشید طلوع خواهد کرد
حتی اگر ما نباشیم + نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 0:33 توسط شادی |
کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار
گونه های خشکیده آن می کرد .....
واژه حقیقت آنقدر بالبها صمیمی بود که برای
بیان کردن آن به شهامت نیازی نبود .....
کاش بهار آنقدر مهربان بود
که زمین را به دست خزان نمی سپرد ....
کاش دلها آنقدر خالص بود که
دعا قبل از پایین آمدن دستها مستجاب میشد + نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 0:26 توسط شادی |
کسی در باد می خواند
تورا تا اوج می خواهم
برای ناز چشمانت چه بی صبرانه می مانم
دلم تنگ است و بی یادت
در این غربت نمی مانم
تو هستی در وجود من تورا
هر گز نمی رانم + نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 0:18 توسط شادی |
درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده شد پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید رو به فرشتگان میکند و میگوید جاسوس می فرستید به جهنم ؟ از روزی که این مرد به جهنم آمده مدام در حال گفتگو است و جهنمیان را راهنمایی میکند و سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است "با چنان عشقی زندیگ کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تورا به بهشت باز گرداند + نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 0:13 توسط شادی |
هیچ وقت کسی رو به خاطر غرورت از دست نده همیشه سعی کن غرورت رو به خاطر کسی که دوست داری از دست بدی + نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386 1:32 توسط شادی |
عشق با روح شقایق زیباست عشق با حسرت عاشق زیباست عشق با نبض دقایق زیباست عشق با زهر حقایق زیباست عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست + نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386 1:25 توسط شادی |
|
| ||||||